دلنوازان یا جومونگ

دلنوازان یا جومونگ ، کدامیک مفیدتر هستند ؟

اگر برنامه های تلویزیون را دنبال می کنید حتماً اطلاع دارید که سریال دلنوازان این روزها از شبکه سه سیما در حال پخش است . سریالی که با توجه به موضوع آن مخاطب زیادی را به خود جلب کرده است . در این مقاله قصد داریم مقایسه ای بین این سریال و سریال جومونگ که چندی پیش از تلویزیون پخش می شد داشته باشیم .
حتماً به یاد دارید که در زمان پخش سریال جومونگ سِیلی از انتقاد های با ربط و بی ربط به این سریال وارد شد . یکی از این انتقادها این بود که چرا ما با داشتن پیشینه غنیِّ فرهنگی و دینی ، باید دست به دامان سریال هایی شویم که از روی افسانه های دیگر کشورها ساخته شده اند .
نمی خواهم بحث را زیاد طولانی کنم ، فقط یکی از نکات مثبت سریال جومونگ را با دلنوازان مقایسه می کنم .
در سریال جومونگ نقش والدین در زندگی فرزندان بسیار برجسته بود . به طوری که اگر یکی از والدین چیزی یا کاری را درخواست می کرد ، فرزندان – حتی اگر آن کار بر خلاف میل و اراده شان هم بود – بدون هیچ گونه لجبازی یا مخالفتی آن را انجام می دادند . به طور کلی در رابطه ی فرزند با والدین ، احترام حرف اول را در این سریال می زد .
حال در سریال دلنوازان کمی دقت کنیم . فرزندان به راحتی رو در روی پدر و مادر خود قرار می گیرند و و حتی در بسیاری از مواقع به آنها پرخاش نیز می کنند !
خودتان قضاوت کنید . در فرهنگ ایرانی و اسلامی ما کدامیک قابل قبول تر است ؟
متأسفانه هرچه به جلو می رویم ، طوری در سریال های ساخت داخل حرمت والدین شکسته می شود که بعید است به این زودی ها بتوان این رفتار ناپسند را ترمیم کرد .
سریال های تلویزیونی در ایران همیشه دچار افراط یا تفریط بوده اند ؛ یا پدرسالار داشته ایم یا دلنوازان ! وقتی هم که یک سریال خارجی که نزدیکی زیادی به فرهنگ دینی و ملی ما دارد از تلویزیون پخش می شود ، چنان مورد حمله قرار می گیرد که گویی گناه کبیره انجام شده است .
البته اگر از زاویه دید لقمان به این سریال ها نگاه کنیم ، مسلماً سریال های بسیار پر محتوا و خوبی خواهند بود :
ادب از که آموختی ، از بی ادبان .
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق ، آن شب ، مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت : یارب از چه خوارم کرده ای ؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست ، آنم می زنی
خسته ام زین عشق ، دلخونم مکن
من که مجنونم ، تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو . . . من نیستم
گفت : ای دیوانه ، لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
طلب علم
الغُدُوُّ وَ الرَّواحُ فی تَعلیم العِلم أفضَل عِندَ الله مِن الجِهادِ .
صبح و شام در طلب علم بودن ، نزد خداوند از جهاد کردن بهتر است .
نهج الفصاحه/شماره 565
هر روز سوار یک خط اتوبوس می شدم و از یک مسیر حرکت می کردم.به سر و صدا و شلوغی محیط عادت کرده بودم.
در شلوغی داخل اتوبوس جسم آدم ها به هم نزدیک تر، اما احساس در چهره های آنها از هر وقت دیگر دورتر است.
در این فضای کوچک و بسته، مردم مجبورند به هم نزدیک شوند، اما چهارچشمی مواظب خودشان هستند.
یک روز طبق معمول در قسمتی از مسیر در اتوبوس خوابم برده بود که ناگهان نوری به چشمم خورد و از خواب بیدارم کرد. وقتی چشمم را باز کردم دیدم پسر جوانی با سراسیمگی تیغی در دست دارد. انعکاس آفتاب از همان تیغ بود که مرا بیدار کرده بود. متوجه شدم که ماجرایی در شرف روی دادن است. احتمالا پسر تازه کار بود و هنگامی که می خواست کیف مسافری را بزند دستش را هم زخمی کرده بود.
صاحب کیف که دختری حدودا 20 ساله بود وقتی که سرش را برگرداند، متوجه شد که چه اتفاقی افتاده است. پسر جوان هم به خاطر روشدن دستش و اینکه دستش را زخمی کرده بود، رنگ به چهره نداشت. دو نفر یک لحظه ساکت ماندند و بقیه مسافران هم با تعجب به آنها نگاه می کردند. انتظار داشتم دختر شروع به داد و فریاد کند . می دیدم وحشت جای سراسیمگی را در چهره پسر گرفته است. صدای چک چک قطره های خون که از انگشت های پسر به زمین می ریخت جو اتوبوس را منجمد کرده بود. حواس همه مسافران روی این دو جوان متمرکز شده بود. بعد از چند ثانیه دختر سرش را پایین انداخت و گویی بدون آنکه بریدگی بزرگ روی کیفش را ببیند، مقداری باند از آن بیرون آورد و به سرعت دست زخمی پسر را با آن بست. بعد با آرامش به او گفت:
«لطفا مواظب باشید. بعضی زخم ها به آسانی خوب نمی شوند.»
با این حرف یخ چهره پسر آب شد. دست دیگرش را باز کرد و گفت:
«این گوشی همراه شما است. روی زمین افتاده بود.» پسر در ایستگاه بعدی پیاده شد. پس از حرکت اتوبوس از آینه اتوبوس او را دیدم که در ایستگاه ایستاده بود و دستش را تکان می داد. مسافران دیگری سوار شدند و اتوبوس دوباره از سر و صدا پر شد. حس خوبی داشتم.
سخنرانی اخیر مقام معظم رهبری در دیدار با دانشجویان و نخبگان علمی کشور بیانگر بسیاری از اصول مورد نیاز یک جوان برای تحلیل تحولات سیاسی کشور بود. با توجه به اصول زیر می توان به یک تحلیل درست هم در قضیه انتخابات و هم در سایر قضایای سیاسی رسید. با هم مروری بر این اصول می کنیم:
-1 جامع نگری
"كارهائى كه نظام در سطح كلان با جنبهى شمولى كه بعضى از مسائل دارد، انجام می دهد، بایستى با ملاحظهى همهى جوانب باشد؛ یك بعدى نمیشود به مسائل نگاه كرد. فكر می كنم اگر شما با این ملاحظات نگاه كنید، آنچه كه تاكنون انجام گرفته و آنچه در آینده انجام خواهد گرفت، هر ذهن باانصافى را قانع خواهد كرد."
-2 پرهيز از تکيه بر حدس و گمان
-3 عدم توجه به شايعات
-4 عدم رسانه ای کردن مسايلی که مصلحت نيست
-5 حق طلبی و عدم توجيه اشتباهات
-6 عدم اغماض در هر جرم و جنايت
-7 انصاف
-8 توجه به دشمن و توطئه هايش
-9 پرهيز از افراط
"شرط دیگر این است كه در قضایا افراط وجود نداشته باشد. طبیعت جوان، طبیعت تحرك و تندى است. این دورهى زندگى شما را ما هم گذراندهایم؛ آن هم در دورانهاى انقلاب و اوائل مبارزات و این ها بوده. تندى را می دانم چیست. خیلى هم به ما نصیحت می كردند كه آقا تندى نكنید، ما می گفتیم كه نمی فهمند چقدر لازم است تندى كردن. می دانم تصور شما چیست، اما حالا از ما بشنوید دیگر. مراقب باشید تندروى، انسان را پیش نمی برد. با فكر، تصمیم بگیرید. بنابراین توقع اینكه شماها مدبرانه و فكورانه فكر كنید و بدون تندروى، بدون افراط و تفریط توى قضایا، رفتار كنید، توقع زیادى نیست."
-10 اميد به آينده
"عزیزان من! شرط اصلى فعالیت درست شما در این جبههى جنگ نرم، یكىاش نگاه خوشبینانه و امیدوارانه است. نگاهتان خوشبینانه باشد. ببینید، من در مورد بعضىتان به جاى پدربزرگ شما هستم. من نگاهم به آینده، خوشبینانه است؛ نه از روى توهم، بلكه از روى بصیرت. شما جوانید - مركز خوشبینى - مواظب باشید نگاهتان به آینده، نگاه بدبینانه نباشد؛ نگاه امیدوارانه باشد، نه نگاه نومیدانه.
-11 آينده نگری
"و همین جا به شما بگویم، مواظب باشید توى این قضایاى سیاسى كوچك و حقیر مبادا دانشگاه تحت تأثیر قرار بگیرد؛ مبادا كار علمى دانشگاه متزلزل شود؛ مبادا آزمایشگاههاى ما، كلاسهاى ما، مراكز تحقیقاتى ما دچار آسیب بشوند؛ حواستان باشد. یعنى یكى از مسائل مهم در پیش روى شما، حفظ حركت علمى در دانشگاههاست. دشمنها خیلى دوست می دارند كه دانشگاه ما یك مدتى لااقل دچار تعطیلى و تشنج و اختلالهاى گوناگونى باشد؛ این برایشان یك نقطهى مطلوب است؛ هم از لحاظ سیاسى برایشان مطلوب است، هم از لحاظ بلندمدت؛ چون علم شما از لحاظ بلندمدت به ضرر آنهاست؛ لذا مطلوب این است كه دنبال علم نباشید."
-12 آسيب شناسی
-13 ارائه راهکار
-14هدف را فراموش نکنيم
"هدف مشخص است: هدف، دفاع از نظام اسلامى و جمهورى اسلامى است در مقابلهى با یك حركت همهجانبهى متكى به زور و تزویر و پول و امكانات عظیم پیشرفتهى علمىِ رسانهاى. باید با این جریان شیطانىِ خطرناك مقابله شود”
اللهَ اللهَ فِی الأیتامِ ، فَلا تُغِبّوا اَفواهَهُم ، وَ لایَضیعوا بِحَضرَتِکُم
خدا را خدا را درباره ی یتیمان ، نکند آنها گاهی سیر و گاهی گرسنه بمانند و حقوقشان ضایع گردد .
امام علی (ع)/قسمتی از نامه 47(وصیت نامه حضرت)
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نَه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته ام ، به انتظار جمعه ام
دوباره صبح ، ظهر نَه ، غروب شد نیامدی
چقدر این جمله به گوشتان خورده ؟ چقدر به آن اعتقاد دارید ؟ آیا تا به حال به مفهوم آن فکر کرده اید ؟ واژه ی خدمت در ذهنتان چه تعریفی دارد ؟ جدای از تعاریفی که از این واژه در ذهن ما شکل گرفته ، در فرهنگ لغت ، جلوی این واژه ، دو کلمه «مهربانی و دلسوزی» نیز آمده است . حتماً می پرسید این چه ربطی به خدمت دارد ؟
عزیزان ، خدمت فقظ منحصر به این نیست که در یکی از نهادهای دولتی یا جایی که با مردم سر و کار داری مشغول به کار شوی و گرهی از مشکلات مردم را باز کنی . بلکه در هر کجای این کره خاکی که باشی ، یا در هر کسوتی که باشی می توانی به مردم خدمت کنی . بقال و بنا و کارمند و رییس و رفتگر و مهندس و زن و مرد و پیر و جوان هم ندارد . اگر از دریچه ی این دو ترکیب که به آنها اشاره شد به خدمت بنگریم ، همه ی کارهای ما تحت الشعاع قرار می گیرد . از خوردن و خوابیدن گرفته تا صحبت های روزمره و حتی نگاه های ما . اگر بدانیم خوش اخلاقی و مهربانی و دلسوزی برای هم نوع نیز جزیی از خدمت محسوب می شود و خداوند در سرای باقی برای این اعمال به ما پاداش می دهد و فرشتگان و اولیای خدا نیز از این کار ما خشنود می شوند ، آیا باز هم از نیکی کزدن به هم فرار می کنیم ؟ اگر بدانیم کسی که دلی را شاد کند خداوند از آن شادی لطفی برای او قرار می دهد* ، باز هم تردید و دو دلی را در مهربانی کردن سرمشق خود قرار می دهیم ؟
حتماً لازم نیست که برای مهربانی کردن ، دست نوازش بر سر یتیمی بکشیم یا برای او و خانواده اش دلسوزی کنیم . سوژه همین جاست ، کنار گوشمان . آری ، فرزندانمان ، برادرمان ، خواهرمان ، مادر و پدرمان . اینها از همه بیشتر به به مهربانی و دلسوزی و خوش اخلاقی ما نیاز دارند . اگر فقط در خانه و فقط به افراد خانواده ی خود خدمت کنیم ، تمامی مشکلات و مسائل روحی ما حل خواهد شد . همه ی این بیماری ها و فشارهای عصبی که داریم تحمل می کنیم ، به خاطر این است که در خانه خدمتگزار یکدیگر نیستیم .
این روزها که مشکلات روحی و روانی و فشارهای عصبی بر همه ی مردم فشار وارد می کند ، یک لبخند ، یک واژه ی محبت آمیز ، یک کمک در خانه و خانواده می تواند گره خیلی از این مشکلات را باز کند .
یادمان باشد :
صدها فرشته بر آن دست بوسه می زنند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند
*نهج البلاغه/حکمت 257
از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد
پر باز می کنم بپرم می خورم زمین
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد
ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت
آیا به این فقیر غذایی نمی رسد ؟
من سالهاست منتظر یک ضمانتم
آیا حواله های رضایی نمی رسد ؟
از من مخواه که بیش از این زندگی کنم
وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد
حتماً تعجب کرده اید که چرا این عنوان را برای این مقاله در نظر گرفته ام ؟ حتماً الآن به خود می گویید :«این هم می خواهد ما را نصیحت کند .» پس حتماً بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بگویم قصد نصیحت هم ندارم . فقط می خواهم نظر خودم را درباره ی این موضوع با شما دوستانم در میان بگذارم و مشتاقانه هم منتظر نظرها و انتقادهای تند و ملایم شما عزیزان هستم .
نمی دانم وقتی این موضوع را دیدید علاوه بر تعجب چه احساسی به شما دست داده است ؟ بعضی ها با این مقوله کاملاً مخالفند . (البته خودشان هم نمی دانند چرا) بعضی ها خیلی دوست دارند یکی داشته باشند . (طفلکی ها !!!) عده ای همین الآن یک همدم !!! دارند . (البته همگی پشیمانند) بعضی آن قدر دارند که اسمشان را فراموش می کنند . (لامپ اضافی خاموش) عده ای هم داشته اند و ترک کرده اند . (این ها عاقلانند)
در اینجا می خواهم بدون قضاوت در مورد درست یا نادرست بودن داشتن یک دوست از جنس مخالف ، چند نکته را برایتان بیان کنم :
خوشبختانه و متأسفانه دلیل اصلی که جوانان و نوجوانان برای بار اول به سمت چنین ارتباط هایی کشیده می شوند کمبود محبت و عاطفه است . خوشبختانه به این خاطر که دلیل این گرایش روابط جنسی نیست و متأسفانه به این خاطر که در خانواده های ما به شدت احساس کمبود عاطفه و محبت به چشم می خورد . (این را از گروه دوم بپرسید)
هر عملی که به واسطه ی آن انسان به لذتی برسد ، برای بار اول یک حالت و شور شعف خاصی در انسان به وجود می آورد که در دفعات بعدی به هیچ عنوان قابل تکرار نخواهد بود . اگر شما قبل از ازدواج با جنس مخالف رابطه داشته باشید ، و حرفها و پیامک های عاشقانه رد و بدل کنید ، چقدر می توانید تضمین کنید که بعد از ازدواج همان لذت و شور و شعف را از صحبت کردن با همسر قانونی و شرعی خود ببرید ؟ (این را می توانید از 3 گروه آخر بپرسید )
متأسفانه در جامعه ی ما چون در این امر افراط های زیادی صورت گرفته و با توجه به این موضوع که مال دزدی شیرین تر است ، لذتی که از ارتباط های مخفیانه به پسران و دختران دست می دهد به مراتب بهتر و بالاتر از لذتی است که از طریق قانونی و شرعی نصیب فرد می شود .(این را هم از 3 گروه آخر بپرسید)
این روابط با نیت پر کردن خلأ عاطفی در فرد شروع می شود و متأسفانه در مومن ترین و معتقد ترین افراد به روابط نامشروع جنسی هم خواهد رسید .
متأسفانه مهمترین چیزی که در این روابط خودنمایی می کند ، تظاهر ، ریا و دروغ از سوی دو طرف است . (این را هم از سه گروه آخر بپرسید)
ثمرات این گونه ارتباط را به صورت اجمالی بررسی می کنیم :
- ارضای نیازهای عاطفی و جنسی فرد به شکل نامشروع
- استرس ، اضطراب ، پرخاشگری ، تند خویی ، بد اخلاقی و مغشوش بودن ذهن افراد
- بیماری های روحی و جسمی از جمله سردرد های مداوم به خصوص در دختران
- افسردگی ، نا امیدی و بریدن از زندگی بعد از شکست یا اتمام این روابط به ویژه برای دختران
- بدبینی خانواده به فرد
از رنج کشیدن آدمی حُر گردد
قطره چو کِشد حبسِ صدف ، دُر گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی پر گردد
گل تشنه بر مزار آب مي رويد .
آرزوي نداشته بر باد نمي رود .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
شب به روشني روز غروب مي كند .
گوش خسته عاشق خداحافظي است .
پرنده گربه را سر به هوا مي كند .
قطرات باران در آغوش هم آب مي شوند .
عمر پائيز صرف پرپر كردن گلها مي شود .
آينه يك تنه در مقابل همه ايستادگي مي كند
چند پیشنهاد کوچک !
- به کارهای روزانه دیدگاه و نظر مثبت داشته باشید .
- دفعه بعد به جای خوردن شیرینی یک سیب قرمز خوش رنگ بردارید و بخورید .
- به جای تماشای تلویزیون بیرون بروید و به درخشش ماه ستارگان و نگاه کنید .
- به دوستی که خیلی وقت است او را ندیده اید زنگ بزنید و احوالش را جویا شوید .
- همیشه به همه سلام کنید .
- وقت بیشتری برای رفتن به طبیعت صرف کنید .
- دفعه بعد که خواستید فکر منفی کنید یا جمله ی منفی بگویید ، روی نفس کشیدنتان تمرکز کنید .
- وقتی بیرون می روید طوری خود را آماده کنید انگار با شخص مهم و محترمی ملاقات می کنید .
- خدا را به خاطر آنچه به شما داده شکرگزار باشید .
- هر روز لبخند بزنید به خصوص وقتی نمی خواهید این کار را انجام دهید .
- خانه را با گلهای تازه و زیبا زینت دهید .
- اجازه دهید برق شادی در چشمانتان بدرخشد .
- صبور باشید .
- خودتان را ببخشید .
اين مقاله با مقالههاي ديگه فرق داره . لابد ميپرسيد چرا ؟ چون مي خوام تو اين مقاله از خودم گله كنم !!! تعجب داره ؟ نديدين كسي از خودش گله كنه ؟ آخه بس كه از اين و اون گله كردم خسته شدم . اين همه گله كردم ، آخرش چي شد ؟ هيچ چيزي كه تغيير نكرد هيچ ، باعث شد نيروي خودم رو هم الكي هدر بدم . پس اينبار از خودم گله ميكنم شايد افاقه كرد و يه فرجي شد .
از خودم گله ميكنم كه :
من ديگه چهجور مسلموني هستم !؟! روزي پنجبار نماز خوندن و هرسال يه ماه روزه گرفتن هم شد مسلموني ؟
فكرشو كه مي كنم ، ميبينم از اسلام هيچ چيزي ياد نگرفتم . همين دو ركعت نمازي هم كه مي خونم واسه اينه كه از كوچيكي هي بهم گفتن نماز بخون يا اگه از زبون دختر خانمها بخوام بگم ، همين حجابي رو هم كه دارم واسه اينه كه از همون بچگي هي بهم گفتن دختر حجابتو رعايت كن . اما هيچ كس پيدا نشد كه از رو منطق و دليل بگه چرا نماز ميخونم يا چرا بايد حجاب داشته باشم . (آخ ببخشيد قرار نبود از كسي گله كنم .)
هيچ وقت به اين فكر نكردم ، اين ديني كه من دارم ، اصل حرفش چي هست ؟ آيا فقط ميگه كه «بايد نمازهايتان را به جماعت بخوانيد ، دروغ نگوييد ، غيبت نكنيد و ... .»
راستي راستي ، من كه اينقدر ادعاي دينداريم ميشه ؛ شده تا حالا دست يه افتاده اي رو بگيرم ؟ اصلا افتاده پيشكش ، تا حالا شده پاي حرف اون سري از دوستام بشينم كه تا حرفي از اسلام و نماز و ... ميبري ، از كوره در ميرن ؟ هميشه در قبال اين افراد چند حالت رو پيش گرفتم :
يكي اينكه باهاشون برخورد سردي كنم و تحويلشون نگيرم يا باهاشون برخورد تند كنم و تا حرف زدن بهشون بگم : تو كافر شدي ، تو جهنمي شدي .
يا به بهانه اينكه خداي نكرده طرف بيشتر از اين از دين و اسلام بدش نياد آنچنان باهاش خوشبرخوردي كردم كه نگو و نپرس . هر حرفي كه زده تو روش خنديدم و تصديقش كردم كه خداي نكرده طرف از دين زده نشه .
به طور كلي يا از اينور بوم افتادم يا از اونور . اصلا گذشتم حرف دلشو بزنه ؟ اصلا بهش فرصت دادم كه ابراز وجود كنه ؟ چندتا جلسه با اين تيپ آدما گذاشتم ؟ اصلا جرات روبرويي با اين افراد رو دارم ؟ اصلا به جوونا و نوجووناي دور و برم اجازه نفس كشيدن دادم ؟ يكي نيست بگه اينا خفه شدن بس كه هي بهشون گفتي نماز نماز نماز
از حجاب بدشون اومده ، بس كه هي اين كلمه رو با جديت و بيمنطق بهشون گوشزد كردي .
اوايل فكر ميكردم آدم بايد اول ، فقط به خودسازي برسه اما يه بزرگي ميگه :
خودسازي تنها هم فايدهاي نداره . همزمان بايد به مردم هم توجه كني .
ذكات علم در آموختن آن به ديگران است .
chista
منظورتو نفهمیدم اگه ممکنه واضح تر حرفتو بزن
اما فکر می کنم پست بعدی یه کم آرومت کنه منتظرت هستم
خودتان قضاوت کنید :
رسول خدا (ص) وقتی می خواست موی سر و محاسن خود را بشوید ، با سدر می شست .
رسول خدا (ص) موی خود را شانه می زد و اغلب با آب صاف می کرد و می فرمود : آب برای خوش بو کردن مومن کافی است .
رسول خدا (ص) موهای زائد بدن خود را هر جمعه نوره (ماده ای برای دفع موهای زائد) می کشید .
رسول خدا (ص) چون به رخت خواب می رفت با «سرمه سنگ» سرمه می کشید .
برای رسول خدا (ص) مُشک دانی بود که پس از هر وضو بلافاصله آن را به دست گرفته و خود را معطر می ساخت . در نتیجه چون از خانه بیرون می آمد ، بوی عطر در معبر آن حضرت منتشر می شد .
رسول خدا (ص) بیش از آن مقداری که برای خوراک خرج می کرد ، به عطر پول می داد .
رسول خدا (ص) چون روز جمعه فرا می رسید و عطر پیدا نمی کرد ، بعضی از چارقدهای زنان خود را گرفته و با آب تر می کرد و بر صورت خود می گذاشت ، به این وسیله خود را معطر می ساخت .
چون روز عید فطر برای رسول خدا (ص) عطر می آوردند ، اول به زنان خود می داد .
رسول خدا (ص) روغن مالیدن به بدن را دوست می داشت و از اهمال در آن بدش می آمد . و می فرمود : روغن مالیدن به بدن غم و پریشانی را برطرف می سازد .
رسول خدا (ص) جهت رفع سردرد ، ابروان خویش را روغن می مالید و شارب (سبیل) خود را به غیر آن روغنی که محاسن (ریش) خود را با آن تدهین کرده بود ، روغن مالی می نمود .
رسول خدا (ص) بیشتر با روغن «بنفشه» خود را تدهین می کرد و می فرمود : این روغن بهترین روغن هاست .
؟ اسلام واقعی کدام است ؟ دینی که ما داریم یا . . .
بر گرفته از سنن النبی/علامه طباطبایی/صفحات 91-100
باید بیشتر تلاش کرد
گفتند : شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !
گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام .
گفتند : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من به اندازه کافی جرأت و جسارت داشته ام .
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی .
گفت : نه ! شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم .
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی .
گفت : شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .
گفتند : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای .
گفت : نه ! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .
گفتند : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی .
گفت : نه ! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .موضوع بحث اعتقاد به خدا و پيامبران و امامان است . امروزه متاسفانه يا خوشبختانه جامعه ما دارد به سمتي ميرود كه در آن هيچ چيزي را بدون دليل و مدرك قبول نميكند .
خوب است ؛ چون وقتي انسان چيزي را با دليل و منطق قبول كرد و واقعاً آن را باور كرد ، به آن اعتقاد پيدا ميكند . اما متاسفانه افرادي كه بتوانند با منطق صحبت كرده و افراد را با دليل و سند و منطق قانع كنند بسيار كم هستند . در مورد اين افراد در شمارهي قبل اندكي صحبت كردهايم . در اين شماره روي صحبتم با آن دسته از جواناني است كه خيلي از اعتقادات و اصولي را كه خود در مواردي به آنها احتياج داشتهاند و به آنها چنگ زدهاند را در مواردي ناچيز و انگشتشمار اُمُّل بازي ميدانند . سوال من از اين جوانان خوب و فهميده اين است : شما كه ميگويي نماز و دعا و ... اُمُّل بازي است آيا شب كنكور خودت يا شبهاي امتحان يا به طوركلي هروقت كارت جايي گير ميكرده را فراموش كردي ؟ همان زماني كه (به قول خودت) مثل اُمُّلها نزديك غروب وضو گرفتي و خيلي اُمُّلانه ! به مسجد رفتي و به نماز ايستادي و بعد هم به خانه برگشتي در و كمال بيسوادي و خرافاتيگري تا نيمههاي شب به دعا پرداختي و اشك ريختي را فراموش كردي ؟ اگر اين كارها نشان بيسوادي و خرافاتي بودن است چرا خودت هر زماني كه كارت جايي گير ميكند به آنها روي ميآوري ؟
ميدانم و ميداني كه تو نيز مثل من و به اندازه من و حتي بيشتر از من به خدا و پيامبرانش در باطن اعتقاد داري اما متاسفانه از سر لجبازي حتي حاضر نيستي كه كمي به فطرت خودت مراجعه كني . ميداني دليلش چيست ؟ چون تو طاقت سختي و مشقت را نداري . چون تو نازپروردهاي . چون تو به همين لذتهاي دنيا چشم دوختهاي و با اينكه ميداني در آخرت خيلي بهتر و بيشتر از اينها به تو ميدهند ، اما چون در اين راه سختي است ، چون در اين راه بايد چشمت را بروي خيلي چيزها ببندي ، چون در اين راه بايد روزانه 17 ركعت نماز بخواني ، حتي حاضر نيستي به اين چيزها فكر كني ؛ چه رسد به اينكه خودت را به زحمت نيز بياندازي . ميدانم و ميداني كه هرچقدر در طول عمرت به دنبال اين باشي كه فلان دختر كِي به تو زنگ ميزند يا اينكه فلان فيلم را كِي تماشا كني ، يا اينكه كِي تنها ميشوي تا هركاري كه دلت ميخواهد انجام دهي ، باز هم در وجودت يك گمشده داري . خودت بارها و بارها اين مسئله را تجربه كردهاي كه حتي وقتي بهترين كارِ ممكن از ديد خودت را در خفا انجام دادهاي باز هم احساس كمبود ميكني و در وجودت به دنبال كسي ميگردي كه به او چنگ بزني و اين احساس تنهايي را بوسيلهي او پركني . اين همان فطرت خداجوي توست . نگذار اين نيرو در وجودت بميرد . كه اين نيرو بهترين ، لذتبخشترين ، پاكترين ، قدرتمندترين و زيباترين نيرويي است كه در وجود هر انساني ميتواند وجود داشتهباشد .
بچه بودم فكر ميكردم خدا هم شكل ماست
مثل من ، تو ، ما ، همه او نيز موجودي دو پاست
در خيال كوچك خود فكر ميكردم خدا
پيرمردي مهربان است وبه دستش يك عصاست
يك كت و شلوار ميپوشد به رنگ قهوهاي
حال و روز جيبهايش هميشه روبهراست
مثل آقا جان به چشمش عينكي دارد بزرگ
با كلاه و ساعتي كهنه كه زنجيرش طلاست
فكر ميكردم كه پيپش را مرتب ميكشد
سرفه هاي او دليل رعد و برق ابر هاست
فكر ميكردم كه شبها روي يك تخت بزرگ
مثل آدمها و من در خوابهاي خوش رهاست
گاه گاهي نسخه ميپيچد طبابت ميكند
مادرم ميگفت اوهردردمندي را دواست
چند سالي كه گذشت از عمر من فهميدهام
او حسابش از تمام عالم و آدم جداست
مهربانتر از پدر ، مادر ، شما ، آقا بزرگ
او شبيه هيچ چيزي نيست ، نه ، چون او خداست
